نمیدانم گذرتان در این روزهای اخیر به متروی تهران افتاده یا نه؛ ولی گذر ما افتاده!(اگر در تهران نیستید که خوش به حالتان.خدا ما را خیلی دوست داشت که دانشجوی شهرستان شدیم تا توفیق دوری از تهران هرچند کوتاه نصیبمان گردد)
ما نشستیم.یک پیرمرد وارد می شود.این جوان کناری ما که از پشت خیلی شبیه فردین است بلند می شود جایش را می دهد به پیرمرد مربوطه.خب جــو خیلی داش مشتی میشود و ما خودمان را آماده میکنیم من باب ریـــا هم که شده و بدان علت که نشان دهیم هیچ چیزی در مرام و معرفت و مردانگی از آن جوانک کم نداریم در انتظار فرد مسنی می نشینیم.
خب! سوژه یافت شد.ما بلند می شویم.حالا این آقا دائم میگوید:"نه جوون!بشین.من ایستگاه بعد پیاده میشم.بشین" بعد ما دست به شلوارش میشویم که جان مادرت(حالا یا ارواح خاکشان!) بیا بشین حاجی جان.جماعت در حال نظاره ی ماست.ولی انگار این آقا راضی به نشستن نیست.
به هر ترفندی حاجی را می نشانیم و خودمان میرویم یک گوشه ای و میله ای را می چسبیم.همین که میگوید ایستگاه امام خمینی(ره) ،آدمی است که مثل انسان(!) می ریزد داخل! چند نفر اعتراض میکنند. چند نفر می خندند.چند نفر هم...
دربها بسته میشود.عجیب گرم شده.دماغ به دماغ و سینه به سینه اطرافیان ایستاده ایم! یکی این وسط عطسه میزند دقیقا" توی صورت جماعت.چه ویروسی منتقل میشود.دیگر کار از کار گذشته و شستن دستها و این صحبت ها افاقه نمیکند.چون مورد مربوطه اگر حاوی ویروس بودند، ما هم، هم اکنون حاوی ویروس بوده و ویروس ها در شُش های ما در حال ملق زدن(=معلق زدن) هستند.
حالا اینها قسمت های جذاب داستان بود.ناگهان با سرعت 70 کیلومتر ناگهان مترو وسط دالان تاریک می زند روی ترمز و چراغ های داخل واگن هم خاموش میشود تا فضای نوستالژیک تونل وحشت در شهربازی ها برایمان تداعی شود. این تهویه اندکی هم که صورت میگرفت، به قول دوستان:"فرت!"
دقایقی را همین طوری صورت به صورت ملت ایستاده ایم.برخی صدایشان درآمده. و قصد تماس با راننده رادارند.برخی هم قضیه را سیاسی میکنند و در آن ظلمات چند تکه سیاسی می اندازند.(که ملت هوشیار در گوششان را میگیرند)ولی به حول و قوه الهی و با ختم آیه الکرسی توسط برخی از حضار، مترو شروع میکند به حرکت.ولی پس از دقایقی دوباره می ایستد.با این تفاوت که اینبار چراغ ها را خاموش نمیکند تا بشود در حکم نیمه پر لیوان و ما زل بزنیم به این قسمت قضیه! خدا را شکر! صدا را داشتیم.تصویر هم اضافهعه شد.فقط خدا کند یک شیر پاک خورده ای بگوید:"حرکت!"
حرکت می فرمایند. در ایستگاه ملت(یعنی دقیقا" ایستگاه بعد از امام خمینی) مجددا" آدمی است که مثل انسان میریزد بیرون! ما مانده ایم حیران. چه کنیم؟! در حالی که ابلیس دائم زیر گوش ما پچ پچ میکند که برو یک در بست بگیر،ما در حال کنکاش جیب سوراخمان هستیم تا این پچ پچ ها را عملی کنیم. خداوند را شکر! اندکی هست. پچ پچ های بالقوه ،بالفعل میشود.
خیلی خوشحال و درحالی که نفس عمیق میکشیم تا هوا به ویروسهای داخل ریـه مان برسد، سوار بر پله برقی احساس مدرنیته شدیدی به ما دست میدهد و شوق دیدن نور آفتاب لحظه به لحظه به ضربان قلبمان 4 ضربه اضافه می نماید.
هیچگاه از نفس کشیدن در هوای دود آلود تهران تا به این حد خوشحال نشده بودم. در مسیر دکه روزنامه فروشی را نظری می اندازیم."همشهری"(محمد باقر) تیتر زده بر علیه دولت. و "ایران"(محمود) تیتر زده بر علیه شهرداری.آقا نزنید توی سر هم.بنده مسئولیت داستان را برعهده میگیرم؛اشتباه از ماست که سوار این مترو میشویم.
بروید جمع کنید این مترو را که به ازای یک متر راه رفتنش ،جان را به لب میرساند.به قول شاعر:"مترو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود....مترو آن است که آهسته و پیوسته رود".
طی یک حرکت انتحاری ندا می کنیم:"دربست!"
پی نوشت:
متروی تهران و متروی توکیو(اینجا )

